Thursday, November 19, 2009

دلتنگی

يه آدمایی هستن تو زندگی آدم که وقتی بعد از يه دوری طولانی مي بينيشون و بغلشون ميکنی، اشک تو چشمات جمع ميشه. نميدونم اين اشک، فقط واسه خوشحالیه يا واسه زمان از دست رفته یی، که دیگه هيچ جور برگشتنی نيست.

Tuesday, November 17, 2009

Earworm

چند وقت پيش، از کلافه گيه وقتی نوشتم که يه آهنگ "لوپ" ميشه تو کله ی آدم. امروز، به طور اتفاقی فهميدم که کلمه ی انگليسی همچین حالتی ميشه: Earworm. عجيب تو انگليسی واسه هر چيزی کلمه هست.


Sunday, November 15, 2009

ایمان

.I would never die for my beliefs because I might be wrong

Wednesday, November 11, 2009

Story of Stuff

اگه به تاريخچه ی توليد و مصرف گرايی جوامع غربی که ديگه فقط مشکل جوامع غربی نيست، علاقه دارين، اين ويدیو رو از دست ندين. البته به نظر ميرسه تو بعضی قسمتاش غلو ميشه ولی به هر حال ديدنش خالی از لطف نيست. يه ويدیو هم هست در نقد اين ويدیو که اونم ديدنيه.


Tuesday, November 10, 2009

توضيح

طرف اومده با تمسخر ميگه چرا اينت اينجوريه؟ ديگه حتا حالشو ندارم براش توضيح بدم جريان چيه. ميگم همينه ديگه. اصلن واسه چی بايد هميشه، همه چيز رو براي همه کس توضيح داد.

Friday, November 6, 2009

خواب

ميدونين ضعيف ترين و بی دفاع ترين حالت ما آدما چه موقعه ست؟...

وقتی که "خوابيم".

Monday, November 2, 2009

درس خوندن کانادایی

اينجا که دانشگاه ميری، تازه مي فهمی که درس خوندن يعنی چی. اينجا ديگه دقيقه ی نود کپی کردن از جزوه و شب امتحان تا صبح بيدار موندن، جواب نميده .

اينجا از جلسه ی اول هر واحد، درس دادن شروع ميشه و از همون هفته ی اول، تکاليف سنگين، هر هفته، رو دوشته تا آخرترم. بعضی وقتا دوتا ميان ترم داری و تازه بايد پروژه هم تحويل بدی. من واسه شش درسی (هجده واحد) که واسه فوق ليسانس گرفتم، شايد دو برابر درسهاي ليسانسم تو ايران، زحمت کشيدم. البته به انگليسی درس خوندن، به ویژه، اولای کار، دو پشته زور ميگه ولی به هر حال، اين کجا و آن کجا.

Thursday, October 29, 2009

معجزه ی قهوه و داستان مربوطه

تازه که اومده بوديم کانادا، حس ميکردم قهوه های تيم هورتون بو و مزه ي خاک سيگار ميده. يکی دوبار مزه کردم ديدم نه، آش کار ما نيست. تو مالی (پاساژ) که کار ميکردم، يه خياط ايرانی بود که اتفاقن، خيلی هم بچه ی خوبی بود (و هست). يه روز اين آقا حميد، وقتی رفت واسه خودش قهوه بخره، يه دونه هم واسه من خريد. از بنده انکار و از ايشون اصرار که بايد بخوری حيف ميشه. ايشون رفت سر کارش و من موندم و اين کاپ قهوه. هی نگاش کردم، بوش کردم و آخرش خوردمش. ولی امان از رفيق بد و جنش خوب.

هجوم کافئين به مغزت همچين موتوراتو روشن ميکنه که خواب چه عرض کنم، برق سه فاز ازت ميپره. به ويژه وقتی قهوه خور نيستی، تأثير کافئين خيلی خيلی بيشتر ميشه. خلاصه که خوردن اون يه کاپ قهوه ی تعارفی همان و معتاد شدن ما همان. تنها کاری که تو این هفت، هشت ساله کردم اين بوده که به سختی سايز کاپ رو کوچيک کردم و ديگه شکر نميريزم توش که شايد يه ذره، ضررش رو کم کنم.

ولی از حق نگذريم، ساعت ده، يازده صبح که سر کار خوابت ميگيره يا بعد از ظهر، وقتی که از کار میای خونه، يه فنجون قهوه همچين حال آدمو جا میاره که نگو. تا يکی دو ساعت انگار برق بهت وصل شده وکلی کار انجام ميدی. به هرحال يه جواريی بايد کچلی اعتياد به قهوه رو گذاشت کم آواز زيباش ديگه. کدوم اعتياده که ضرر نداشته باشه.

Tuesday, October 27, 2009

حقيقت زورکی

اينجوريام نيست که همه بخوان حقيقت رو بدونن. اصولن هر وقت از سر خير خواهی خواستين حقيقتی رو به کسی بگين، دست نگه دارین ببينين که طرف ميخواد اون حقيقت رو بدونه يا نه. يا اصلن، دونستن يا ندونستن موضوع، آيا کمکی به طرف ميکنه يا نه.

بار ها شده که خواستيم دوستمون رو از بی اطلاعي در بياريم و با گفتن حقيقت، بهش کمک کنيم و نتيجه ش نه تنها مفيد نبوده ، بلکه باعث از بين بردن دوستی مون هم شده. بايد تصور کرد که بعضی وقتا، ما آدما ترجيح ميديم چيزی رو يا هيچوقت ندونيم يا اينکه به موقعش و بر اساس تجربه ي شخصی باهاش روبرو بشيم.

Wednesday, October 21, 2009

قارچ حموم

يه بخش از تحقيق دکتراي من، ربط داره به کيفيت هواي خونه های مسکونی و تأثير اون رو سلامت آدما به ويژه بچه ها. واسه همين مجبور شدم کلی در اين مورد مطلب بخونم. يکی از چيزاي جالبی که پيدا کردم در مورد موجودات ميکروسکپی، قارچ ها و کپک هائيه که تو خونه ها زندگی ميکنن و ميتونن سلامت آدم ها رو به خطر بندازن يا حتی کشنده باشن. قارچ هايی که تو حموم،* رو درز کاشی ها يا کنج ديوار به رنگ سياه رشد ميکنن، هميشه کفر منو در مياوردن ميخاستم بدونم که چطوری ميشه تميزشون کرد. سواي اينکه اينا چی هستن وچه ضرری ميتونن داشته باشن، بگم که راه از بين بردنشونو پيدا کردم.

يه بطری اسپری رو با وايتکس** خالص يا رقيق شده پر کنين و به فواصل بیست دقيقه، بپاشين روي قارچ ها (که اميدوارم به فارسی بشه قارچ و درست گفته باشم)، اونقدر که ديگه ديده نشن. همين. يه جورايی هيچ وقت نميشه از شر اينا راحت شد چون غذا شون اثرات صابونه و رطوبت که هر دوش به وفور تو هر حمومی هست ولی لاقل با اين تکنيک، ميشه از شرشون براي مدتی راحت شد.

Stachybotrys Molds*

Bleach**


Monday, October 19, 2009

اعتياد به خوردن

۱. دانشجوئه اومده بود تو دفترم سوال کنه، تو نيم ساعتی که نشسته بود، بوي همبرگر و سيب زمينی تو کوله پشتيش، اطاقو پر کرد. بوي اين سيب زمينی های مک دانلد، مستقيمن رو مغز آدم کار ميکنه. عين اون کارتون عصاره ي تنبلی، اين بو مدام داشت منو خر ميکرد بپرم برم مک دانلد، فرايز بخرم که البته مقاومت کردم. خدا ميدونه چی ميزنن به اين سيب زمينيا يا به روغنش، که بوش همچين اثری رو مغز آدم داره.

۲. تو فروشگا هها، بسته ی ۱۲ تايی قوطی کوکا کولا، تقريباً چهار دلاره. همين محصول، تو قوطی تقريباً نصف، شیش تائيش، تقريباً همون قيمته! يعنی يه کاری ميکنن که با خودت ميگی مگه ديوونم شیش تایي رو بخرم. در صورتی که اون شيش تائيه، نه تنها شیش تاس، بلکه حجمشم نصفه، پس بايد قيمتشم نصف باشه. خلاصه اينکه، اگه بخای کم مصرف کنی، بايد بيشتر پول بدی. قانون اینه که شما بايد معتاد بشی به خوردن، هرچی بيشتر بهتر و ارزون تر.

Wednesday, October 14, 2009

سونامی پاپ داخل

الان ديگه به جرأت ميشه گفت موزيک پاپ داخلی نه تنها خيلی بهتر شده، بلکه مثه سونامی، موزيک لس آنجلسی رو غرق کرده. تا چند وقت پيش مشکل فقط کيفيت کارا بود که ديگه اونم اونقدر خوب شده که ديگه يه جورايی موسيقی پاپ تولیدی خارج از ايران، چيزی واسه عرضه نداره. بهترين پيشرفت هم تو شعراست که کاملن وارد يه فازجديد شده که يه قرن نوری با لس آنجلس فاصله داره. سال هاست که لس آنجلس تو ده ي پنجاه و شصت فسيل شده در حالی که بچه هاي داخل، زبان ترانه رو دگرگون کردن. فقط يه مشکل وجود داره اونم اينه که اونقدر کار جديد مياد بيرون که حتا من که خوره ی اينکارم هم به گرد گوش کردنشون نميرسم. جالب اينجاست که اکثر اين کارهام سود مالی واسه آفريننده هاشون نداره و شايد فقط واسه علاقه توليد ميشه.

نهایتن، با اينکه هنوز کاراي کپی از همديگه، از ترکيه، يا حتا فالش زيادی وجود داره، ولی با اون همه هزينه و محدوديت و سختي، بايد گفت: "آفرين".

Tuesday, October 13, 2009

توزيع عادلانه

گمون کنم تنها چيزی که تو توزيعش، عدالت رعايت ميشه، مرگ باشه. البته اگه اونايی که چند بار اعدام ميشن يا با هزينه کردن، مردنشونو عقب ميندازن بذاريم کنار. شايدم يه روزی بشه با پول، عمر طولانی هم خريد که اونوقت ديگه همين يه دونه عدالت هم کشک.

Saturday, October 10, 2009

برف اکتبر

هنوز تازه اول اکتبره، اينجا برف اومد مثه اســــــب!*

*البته خداروشکر، همش آب شد رفت.

Wednesday, October 7, 2009

نقاب، حجاب، عمامه یا تنبون لری

يه همسايه ی کانادايی مسن داشتيم که از اين خانومای مسلمون نقاب دار ميترسيد. ميگفت تا حالا چند بار وقتی يکی از اينا از آسانسور پريده بيرون، قلب درد گرفته. اين يکی رو ديگه من نميفهمم. خود مسلمونام شاکين که اين، هيچ جای قرآن نيست و حتا شيعه ی دو آتیشه هم اينو تجويز نميکنه. اصلن پوشيدن لباس يا سمبل خاص براي نشون دادن يه اعتقاد یا سنت مذهبی جای تامل داره.

يادم مياد يه هندی سيک که کارمند پليس تورنتو بود، باعث درد سر شده بود که چطوری کلاه ایمنی سرش بذاره وقتی يونیفورم پليس ميپوشه. يادم نمياد آخرش کلاهشو دو طبقه گذاشت رو عمامه ش* يا واسش استثنا قایل شدن. بهرحال، اين همه لجاجت و وفاداری به سنت هاي سرزمين مادری و تعصب، در آدمی که وطنش رو ول کرده و رفته يه جاي ديگه زندگی ميکنه و حاضرم نيست دیگه برگرده، موضوع جالبيه.
Turban*